یکشنبه شانزدهم مرداد 1390
بسم الله الرحمن الرحیم
در كتاب سفینة البحار، جلد اول، ص 648 آمده است كه:
امیر مؤمنان حضرت علی صلوات الله و سلامه علیه در سفری با یكی از یهودیان خیبر، هم سفر گردید و با هم حركت كردند تا به رودخانه ای كه عرض طولانی داشت و آب در آن بود، رسیدند. در آنجا پل یا وسیله دیگری نبود كه به آن طرف رودخانه بروند. با توجه به اینكه ، یهودی، حضرت را نمی شناخت.
یهودی آهسته دعایی خواند و بر روی آب به راه افتاد، بی آنكه غرق شود خود را به آن سوی رودخانه رساند.
سپس رو به امیرالمومنین علی صلوات الله و سلامه علیه كرد و گفت:«لو عرفت كما عرفت لجزت كما جزت»(یعنی اگر آنچه را كه من می دانم تو می دانستی- آن را می گفتی- و همانند من از روی آب به این طرف می آمدی بی آنكه غرق شوی.)
امیرالمومنین علی صلوات الله و سلامه علیه فرمود: ای یهودی همان جا توقف كن تا من نیز بیایم.
حضرت به خدا متوجه شد و به اذن پروردگار از روی آب قدم برداشت و خود را به آن سوی رودخانه رساند.
یهودی تعجب كرد و به دست و پای حضرت امیر صلوات الله و سلامه علیه افتاد و عرض كرد: ای جوان چه گفتی كه آب در زیر پای تو مانند سنگ سخت شد و از روی آن به این طرف آمدی؟
امیرالمومنین علی علیه السلام به او فرمود: تو چه گفتی كه بر آب قدم نهادی و رد شدی؟
یهودی گفت: من خدا را به وصی اعظم محمد( صلی الله علیه و آله و سلم) خواندم، خداوند به من لطف كرد و از روی آب گذشتم.
حضرت امیرالمومنین علی صلوات الله و سلامه علیه فرمود: آن وصی محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) من هستم.
یهودی گفت: به راستی كه حق می گویی.
آن گاه قبول اسلام كرد و در حضور امیر مومنان صلوات الله و سلامه علیه به افتخار اسلام نائل آمد. |